در حال بارگذاری ...
  • گفت و گو با مجتبی لاله زاری و ستاره توانگر بازیگران نمایش «خاک شیرین»

    بیش از ۲۰ شب از اجرای نمایش «خاک شیرین» در سالن بلک باکس مجموعه تالار هنر یزد، می گذرد. مجتبی لاله زاری و ستاره توانگر از جمله بازیگران اصلی این نمایش هستند که در بیست و شششمین جشنواره تئاتر استان یزد، جایزه دوم بازیگری را به دست آوردند؛ به همین مناسبت با این دو بازیگر جوان گفت وگوی کوتاه و دوستانه ای داشتیم که در پی می خوانید.

    به گزارش تئاتر یزد؛ نمایش «خاک شیرین» در سالن بلک باکس مجموعه تالار هنر، روی صحنه است.

    پیش از این که گفت و گو را آغاز کنم، از این که پیشنهاد من را پذیرفتید، سپاسگزارم، امیدوارم گفت و گوی چالشی و خوبی شود. با اجازه خانم توانگر، گفت و گو را با مجتبی لاله زاری آغاز می کنم.

     

    مجتبی لاله زاری

    • * از کی و کجا شروع کردی؟ نخستین باری که به طور جدی پا به صحنه نمایش گذاشتی کی بود و برای چه نمایشی؟

    لاله زاری:  اولین کار بصورت جدی کار آقای شهریار بود؛ نمایش «کمدی اکتشافات» نوشته امید طاهری که اسمش را گذاشته بودیم: «کی می دونه کجا می ریم؟».  این نمایش در فروردین ماه 91، در باغ دولت آباد اجرا شد؛ من نقش یک بومی را داشتم که 40 دقیقه پشت پرده، روی پنجه پا می ایستادم. به من گفته بودند که نفس نکشم تا پرده سیاه، بالا و پایین نرود!

     

    • * پشت پرده چه کار می کردی؟ تأثیر حضورت در روند نمایش چی بود؟

    لاله زاری:  به عنوان یک بومی، غذاهای بقیه کاراکترها را می دزدیدم و با یک زبان نامفهوم حرف می زدم! یادم هست که با پس و پیش کردنِ کلمات کتاب فارسی، یک گویش من درآوردی درست کردم و گفتم که خوشبختانه مورد قبول هم قرار گرفت و تماشاگران هم دوست داشتند. بعد از آن هم نمایش «افسون بر تخت نشستن ماکان تیره بخت» کار آقای شهریار بود. بهمن ماه سال 91 با این نمایش به جشنواره فجررفتیم و من فقط پنج دیالوگ داشتم!

    ستاره توانگر

    * خانم توانگر؛ شما کار نمایش و بازیگری را از کی و چگونه آغاز کردی؟

    • از سال 92 با کلاس های آقای جاور شروع کردم؛ مدتی  که از کلاس ها گذشت، آقای ارکمان ز می خواستند نمایش «صوفیای من» را روی صحنه ببرند که من و خانم الناز لطیف را از همان دوره آموزشی انتخاب کردند. این نمایش که سمن ال 93 در پلاتوی موقت تالار هنر اجرا شد، اولین تجربه بازیگری من بود.
    •  

    • * کار های بعد از آن ؟

    توانگر:  تجربه بعدی من بازی در نمایش «مجلس سیاه بازی نازکنیز» کار آقای علی جاوربود. نمایش های «خاموشی دریا» به کارگردانی آقای هادی دهقان و«ماضی استمراری» کار آقای هادی آخوندزاده هم کارهای بعدی من هستند.

    لاله زاری

     

    • * آقای لاله زاری؛ شمادر نمایش «سایه خاکستری» سعید شهریار هم بازی کردی.
    • لاله زاری:   بله، «سایه های خاکستری» برای شهریور 92 بود که بعد از نمایش ماکان تیره بخت اجرا شد.

     

    • * نمایش «افسون بر تخت نشستن ماکان تیره بخت» در راهروی اصلی پاساژ مجتمع ایرانشهر اجرا شد.

       لاله زاری:  بله، درسته.

     

    • * پیش از این کارها، دوره آموزشی هم دیده بودی یا از تئاتر دانش آموزی آمده بودی؟ یا هیچ کدام.
    • لاله زاری:  تئاتر دانش آموزی که کار کرده بودم ولی اولین دوره آموزشی را پیش خود شما گذراندم؛ سال 87 کلاس های باشگاه خبرنگاران جوان.
    • * یعنی آن سال نخستین دوره آموزشی تو بود؟
    • لاله زاری:  بله، سال بعدش هم رفتم باشگاه ولی شما نبودید و من زیر نظر آقای مهدی زبرجدی آموزش دیدم.

    توانگر

    • *خانم توانگر؛ آیا نقش هایی که تاکنون بازی کردی، وجه مشترکی داشته اند؟ آیا گونه ای همانندی در لایه های زیرین شخصیت هایی که بازی کردی، وجود داشته؟
    • بله، بیشتر شخصیت هایی که بازی کرده ام، کمی درون گرا بوده اند؛ البته نقشی که در نمایش نازکنیز بازی کردم، متفاوت بود چون تقریبا یک تیپ را بازی کردم، تیپ یک لمپن!
    •  
    •  

    • * آیا بازی در نقش شخصیت های درونگرا اتفاقی بوده یا بر اساس ویژگی فیزیک چهره و نوع بازی برای این نقش ها انتخاب شدی؟ آیا خود شما در انتخاب کاراکترها دختالت داشتی یا اساسا هر نقشی پیشنهاد شده، پذیرفتی؟

     توانگر:  این ها را باید از کارگردان بپرسید، ولی خوب فکر می کنم بیشتر دوستان کارگردان بر اساس شناختی که از شخصیت و نوع  بازی من داشته اند این گونه نقش ها را به من پیشنهاد داده اند.

     

    • * دوست داری بازی در این گونه نقش ها را ادامه بدهی
    • توانگر:  نه، دوست دارم و کوشش هم کرده ام به سمتی بروم که این جور اتفاق ها نیفتد یا اگر هم چنین نقش هایی پیشنهاد شد، نکته ی جدیدی در نقش پیدا کنم و آن را بازی کنم که به من نزدیک نباشد و این شباهت ها را از بین ببرم.
    •  
    • * کاراکتر کدام یک از نقش هایی که بازی کردی از تو دور بوده؟
    • توانگر:  شیرین در نمایش «شیرین خاک شیرین»
    •  
    • * بازی در نمایش خیابانی «شیئ وارگی» که در جشنواره چتر زندگی اجرا شد، چی؟

     توانگر: بله، درسته، آن نقش هم هست.

     

    لاله زاری

    • * آیا تو هم در بین نقش هایی که بازی کرده ای، ویژگی های مشترکی بوده؟
    • لاله زاری: گمان کنم بله، بعد از این که چند نمایش بازی کردم، یک بار خود شما به این شباهت ها اشاره کردید. البته من همیشه سعی می کردمتا جایی که می توانم بین کارهایم تفاوت وجود د اشته باشد ولی نمی دانم تا چه اندازه در این کار موفق بوده ام. این را دیگران باید بگویند. من تا یکی دو سال پیش روی تحلیل متن و نقش خیلی وقت می گذاشتم.

     

    • * یعنی الان دیگه وقت نمی گذاری؟
    • لاله زاری: راستش الان به جایی رسیده ام که حس می کنم این کارها هیچ فایده ای ندارد. حس می کنم این وقت گذاشتن ها و نتیجه اش آن چیزی که فکر می کردم، نیست! من برای بازی در بعضی نقش ها خیلی وقت گذاشتم و سختی کشیدم؛ به شخصیت هم رسیدم و تا جایی که در توان داشتم خوب هم بازی کردم – البته شاید انگشت شمار باشند- ولی واکنش های بعضی از دوستان تئاتری برایم عجیب بود؛ آن ها می گفتند: بازی قبلیت را بیشتر دوست داشتیم، بازی قبلیت بهتر بود!
    • همه این ها دست به دست هم داد که آن وقت گذاشتن ها، کمی کمتر بشود.

     

    • * آن حرفی که به تو گفتم را یادم هست؛ بعد از این که چند تا از بازی هایت را دیدم، گفتم داری در بعضی از نقش ها کلیشه می شوی،(این اتفاق ممکن است برای یک بازیگر، خطرناک باشد؛ برای خود من هم پیش آمده)
    • اما درباره این که می گویی الان برای نقش هایت کمتر وقت می گذاری، می خواهم بگویم که گمان نکنم این حق و اجازه را داشته باشی! چون من و تو و سایر دوستانمان هنگامی که قرار است در اجرای نمایشی شرکت کنیم، دیگر 100 در صد مال خودمان نیستیم! ما دارای یک شخصیت حقوقی شده ایم که برای پرورش و شکوفایی آن شخصیت و جایگاه، از هر نظر هزینه شده؛ پس اجازه نداری برای تماشاگری که برای دیدن بازی تو می آید، کم بگذاری!
    • لاله زاری: درست است، این حرف شما را قبول دارم. منظور من این نبود که اصلا وقت نمی گذارم، الان نسبت به گذشته، این وقت گذاشتن، نصف شده. قبلا هر روز حس های مختلف را جلوی آیینه ی حمام، تمرین می کردم ولی الان دیگه این کار را نمی کنم. آن تمرین های مداوم و علاقه من باعث شده بود که مدتی اوج بگیرم، شاید کیفیت کارها بالا نبود ولی دست کم به لحاظ کمیتی، کارهایم اوج گرفته بود.

     

    • * همان زمان هم با کارهای پشت سرهمی که انجام می دادی، مخالف بودم؛ زمانی بود که توی سالن اصلی تالار هنر، در نمایش«سگ ولگرد صورتی» شهامتی بازی میکردی؛ قبلش توی پلاتو با ندافی نمایش «چشمان مورب، گیسوان پریشان» را تمرین می کردی؛ بعد از اجرای سگ ولگرد هم با عجله خودت را برای بازی در نمایش «کمد دیواری» راهی حوزه هنری می شدی، و این همه کار در یک زمان درست نبود.

    لاله زاری:  حق با شماست؛ اتفاقا چند وقت بعد از صحبت های شما که هنوز درگیر یکی از این کارها بودم، مریض شدم! شاید باورنکنید ولی زمانی رسیده بود که در جشنواره سوره در دو نمایش بازی داشتم! در جشنواره آیینی سنتی هم کار داشتم؛ مثلا شب در تهران اجرا داشتم و ساعت 8 صبح فردای آن شب، باید برای بازی درنمایشی دیگر، خودم را به  بیرجند می رساندم.

     فکر تهیه بلیط و رفت و برگشت ها، به کلی روی من فشار و استرس وارد کرده بود و بدتر از همه این که نقش ها هم با هم تفاوت داشتند. همه این ماجراها کم کم باعث شد که نتوانم برای هر نقشی به اندازه کافی وقت بگذارم. آن روزها جشنواره خیلی برایم مهم بود ولی الان دیگر برایم مهم نیست که البته و فکر می کنم این "مهم نبودن" برایم خوب است؛ در آن دوره انتظار داشتم در هر جشنواره ای اتفاقی بیفتد، یعنی به من جایزه بدهند ولی آن سال در هیچ یک از جشنواره هایی که شرکت کردم، جایزه نگرفتم!

    •  
    • * جایزه که نگرفتی، چه کار کردی؟

    لاله زاری:  بعد از اختتامیه یکی از جشنواره ها، شب که به خانه برگشتم، رفتم توی اتاقم و زُل زدم به دیوار تا صبح شد ولی اصلا گذشت زمان را حس نکردم! با خودم می گفتم این قدر وقت گذاشتم، تمرین کردم، آخرش چی شد؟! بیشترین دل سردی من از آن روز من شروع شد. بعدها فهمیدم که تعدد کارها توقع و انتظارم را از خودم و کارهایم بالا برده بود!

    • گمان کنم تلنگر خوب و به موقعی به تو خورده ولی تصمیم خوب و درستی نگرفتی! این که کارت، را دست کم بگیری و با استعدادی که داری، برای کارهایت وقت و انرژی نگذاری، درست نیست. تو می توانی در سال دو سه تا نمایش کار کنی که هم خودت لذت ببری و هم دیگران –کارگردان ها و تماشاچی ها- از بازیت بهره و لذت ببرند.

    توانگر

    • * خانم توانگر؛ شما کدام یک از این نقش هایی که بازی کردی را بیشتر دوست داری؟
    • توانگر:  واقعا نمی شود گفت؛ به هر حال هر نقشی را که بازیگر می پذیرد آن را دوست دارد که می پذیرد. من در جشنواره امسال هم در نمایش «ماضی استمراری» بازی داشتم و هم در «خاک شیرین». خیلی ها از من می پرسیدند که صنم «ماضی استمراری» را بیشتر دوست دارم یا شیرین «خاک شیرین» را، و من می گفتم هر کدام از این دو کاراکتر، برای من جذابیت هایی داشتند که قبولشان کردم. واقعا نمی توانم بگویم که کدامشان را بیشتر دوست دارم.
    •  
    • * فکر می کنی من کدام یک از بازی های شما را بیشتر می پسندم؟
    • توانگر: فکر می کنم بازی در نمایش «خاموشی دریا»

     

    • * درسته؛ چون بازی در آن کاراکتر خیلی متکی بود به بازی چهره و حسی که باید بدون سخن گفتن، تنها به کمک چشم ها، لرزش لب ها و ... بیرون می زد؛ برای همین گمان می کنم در این نمایش بازی درست تری داشتی، هر چند بازی ات در«خاک شیرین» هم دست مریزاد دارد که به آن هم می رسیم.
    •  
    • لاله زاری

     

    • * آقای لاله زاری؛ شما از بین نقش هایی که بازی کردی کدام را بیشتر دوست داری؟
    • لاله زاری:  من هم همه کارهایم را دوست دارمولی «سگ ولگرد صورتی» را خیلی بیشتردوست دارم. یکی دو شب پیش از اجرای نمایش سگ ولگرد، سگی را توی خیابان دیدم که زده بودنش و گویا مریض هم بود؛ نفس نفس هایی که در آن نمایش می کشیدم را از آن سگ گرفتم؛ بعد از اولین اجرا رفتم توی همون خیابان، ولی ندیدمش؛ از سگ های دیگر هم احوالش را پرسیدم ولی هیچ کدام خبری ازش نداشتند!(خنده)
    • نوری در نمایش «خاک شیرین» را هم خیلی دوست دارم چون از جمله شخصیت هایی است که این اواخر خیلی برایش زحمت کشیدم.

     

    • * گمان کنم در این نقش خیلی بداهه گویی داری؛ چقدر از این نوری که در اجرا می بینیم، در متن هم بود؟
    • لاله زاری: اگرمنظورتان از بداهه گویی این است که بعضی از دیالوگ های من در متن نبوده؛ بله، بداهه گویی زیاد دارم، البته بداهه ها در تمرین شکل گرفت و تثبیت شد. اوائل کار که بداهه ها خیلی بیشتر بود؛ یعنی هفته های اول تمرین که حسابی روی صحنه کولاک کرده بودم!
    • خیلی از این دیالوگ ها یا موقعیت های طنز در متن بود. من بیشتر در حد اضافه کردن یک کلمه، آن ها را تغییر می دادم و بداهه می گفتم، بچه ها هم خوششان می آمد. بیشتر این بداهه ها هم با نظرکارگردان تثبیت می شد؛ دست مان خیلی باز بود. دم آقای ارکمان گرم. ولی با همه این ها به متن وفادار بودیم.
    •  
    • * ولی این گونه به نظر نمی رسد! مثلا صحنه ای که پسرعموی شیرین، نوری را توی اتاقمی بیند و با شیرین بگو مگو می کند، جملاتی که نوری خودش را معرفی می کند و سه بار هم تکرار می شود، به آن فضا و موقعیت پرتنش نمی چسبد.
    • لاله زاری: این دیالوگ ها در متن بود! البته خودم هم اذیت می شدم که باید سه بار تکرار می کردم!
    •  
    • * درستی و چرایی بودن این جملات ساده لوحانه در متن، یک بحث است و این که چرا تو آن ها را بیش از حد کمدی بازی کردی، بحثی دیگر! راستش هنگامی که داشتم این صحنه ها را می دیدم، با خودم گفتم: «میری» تئاتر یزد متولد شده!
    • لاله زاری:  شاید حق با شما باشد، اما خود من هم آدمی هستم که دیر عصبانی می شوم و گاهی در بدترین وشدیدترین لحظات که شاید اشخاص دیگر عصبانی می شوند، من مزه پرانی می کنم! اصلا یکی از دلایلی که از شخصیت نوری خوشم آمد، همین ویژگی او بود.
    •  
    • * در این که تو لحظات کمدی را به خوبی بازی و خلق کردی، حرفی ندارم. حرف من این است که آیا این بازی خوب و به گفته خیلی ها قشنگ، درست هم بوده یا نه؟ آیا هر لباس زیبا و شیکی مناسب شرکت در هر نوع میهمانی هست؟
    • لاله زاری: متوجه منظورتان هستم.

     

    توانگر

    •  
    • * خانم توانگر؛ شما از «خاک شیرین» بگویید. نمایش نامه و شخصیت شیرین برای شما چه جذابیتی داشت که بازی در این نمایش را پذیرفتی؟
    • توانگر:  یکی از چیزهایی که باعث جذب من شد، موضوع نمایش بود که درباره شهداست. من شخصا برای شهدا احترام قائل هستم و ذهنیت خاصی نسبت به آن ها دارم. مورد بعدی این بود می خواستم در فضای متفاوتی نسبت به کارهای قبلی کار کنم؛ می خواستم فضای نمایش و جنس بازی دیگری را تجربه کنم؛ و شیرین این امکان را به من می داد. برای همین جذب شیرین شدم، چون شخصیتش، لهجه ش و .. با من تفاوت داشت. من دنبال فضایی بودم که ازفضای خودم  دور بشوم و خودم را تکرار نکنم. فکر کردم شیرین بتواند این فضا را برای من فراهم کند.
    •  
    • * چگونه به شیرین رسیدی؟ چه قدراز متن کمک گرفتی وچه قدر کارگردان به تو کمک کرد؟ آیا به فیلم هایی که شخصیتی اهل کردستان داشت، نگاه کردی؟

      توانگر:  زیاد نخواستم فیلم هایی در این باره ببینم، مگربرای رسیدن به لهجه و گویش شیرین.     والبته نخواستم که در خودم هم دنبالش بگردم؛ بیشتر سعی کردم تا از توی دل متن شیرین را پیدا کنم و برسم به شیرین.

    • * چه چیزهایی در متن به تو کمک کرد؟

      توانگر:  دیالوگ های شیرین و اتفاق هایی که برایش رقم خورده بود، مثل از دست دادن پدر، بی خبری از برادر و این که در حال از دست دادن نامزدش هست. دنبال نمونه های عینی این اتفاق ها در زندگی خودم یا اطرافیانم نبودم؛ می خواستم آن شرایط را خودم حس کنم و در بازی دربیاورم.

     

    • * گارگردان چه نقشی داشت ؟

         توانگر:  کارگردان خوب بود؛ صحبت می کردیم، تحلیل می کردیم. آقای ارکمان تحلیل های من را می شنید و چیزهایی که درست بود را تثبیت می کرد. سعی می کرد که خودم بیشتر به نقش برسم. بیشتر سعی می کرد بشنود تا این که بخواهد بگوید و من را به جایی برساند؛ می خواست که من خودم به نقش برسم.

    •  
    • * هیچ وقت شد که بر سر یک پیشنهاد یاتحلیل از طرف شما، اختلاف دیدگاه داشته باشید؟
    • توانگر:  نه خدا را شکر؛ تحلیل های من به ذهنیت کارگردان نزدیک بود.
    •  
    • * یعنی هر چه می گفتی، کارگردان می پذیرفت؟

      توانگر:  نه این که بخواهند حرف های من را بپذیرند، فکرهایمان همسو بود. مثلا اگر من درباره شخصیت شیرین حرفی می زدم، می گفتند: دقیقا همینه.

    •  
    • * پس یعنی هیچ وقت نبود که همسو نباشید؟
    • توانگر:  نه.
    • این همسویی و دیدگاه مشترک از کجا می آمد؟

    توانگر:  شاید به خاطر کار مشترک قبلی ما بود؛ نمایش «صوفیای من» که اولین کارم بود.

    •  
    • * «صوفیای من» برای چند سال پیش هست و فضایی متفاوت با این نمایش دارد.

     توانگر:  بله می دانم؛ 3 سال گذشته، ولی به هر حال با ذهنیت های هم آشنا شده بودیم و هماهنگی ما این اتفاق را رقم زد.

     

    • * به عنوان پرسش پایانی؛ آیا یک دو گانگی بین شخصیت شیرین حس نکردی؟ شیرینی که در بازگشت به گذشته می بینیم؛ - که بیشتر زمان نمایش را در برمی گیرد- با صلابت و جسور است ولی شیرینی که در زمان حال او را می بینیم -هرازگاهی کنار تابوت شهدا و نیزدقایق پایانی نمایش- درمانده و خسته است! چرا آن شیرین باصلابت، این گونه از پا افتاده می شود؟ آیا شیرینی که باعث راهی شدن نوری شده بود، می تواند در پایان نمایش آن گونه برخورد کند که گویی به سرانجام نوری غبطه می خورد؟ نام نمایش «خاک شیرین» است ولی در پایان، این نوری هست که جایگاه یک قهرمان را پیدا می کند!

     * توانگر:  من حس می کنم که این تفاوت باید می بود چون شیرین با پسرعمویش که ازش متنفر بود، یک برخوردی داشت و با نوری که معشوقه اش بود نیز برخورد دیگری داشت. در پایان هم اتفاقی افتاده بود که از ابتدا منتظرش بود؛ یعنی دنبال فرهادش بود؛ دنبال یک شخص مهم زندگیش بود، فرهادش را پیدا نکرد ولی معشوقه اش را پیدا کرد.

    یک بار دیگر، از این که در این گفت و گو شرکت کردید، سپاسگزارم.

     

    گفت و گو از: علی رضا خورشیدنام




    نظرات کاربران